خاطره ای از شهيد مهـدى زين الدين
موضوع:فرمانده خاکی
چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده بودند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده بود و عرق از سر و صورتشان می ریزد. یک بسیجی لاغر و کم سن و سال می آید طرفشان و خسته نباشید می گوید و سپس مشغول به خالی کردن بارها می شود.
هنگام ظهر کار تمام می شود. سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضاء می کند.
خاطره اى به ياد فرمانده شهيد مهـدى زين الدين
راوی: ناشناس
تهیه و تنظیم از: سروداودی، کد ۵۲۰