سکوت شکسته_خاطرات حاج محمود پاک نژاد_قسمت دهم
در طول روز بارها به سنگ بزرگی که لبه صخره قرار داشت، نگاه کردم. یاد آن…
برای بستن Esc را بزنید
در طول روز بارها به سنگ بزرگی که لبه صخره قرار داشت، نگاه کردم. یاد آن…
شب چهارم به همراه فرمانده لشکر، حاج محمود اخلاقی، اکبر نوری، و دو فرمانده گردان، یعنی…
عملی کردن این تصمیم انداختن تیری در تاریکی به نظر می آمد. وقتی داشتم از سنگر…
او رفت. نمی دانم چه مدتی گذشت. وقتی برگشت، نزدیکم که شد، با صدای پای او…
کارم را شروع کردم. قبل از هر اقدامی می بایست نیروهای مامور شده از تخریب با…
برگشتم سمت حسینیه و منتظر اسماعیل قمی شدم. حسینیه انرژی اتمی برای رزمنده های لشکر ۱۷…
از کارخانه نمک همراه با راننده خارج شدیم و از طریق جاده ام القصر فاو به…
برای بررسی وضعیت محور به کارخانه نمک شهر فاو رفته بودم؛ تاریخی که هیچ وقت آن…
قسمت دوم، «مهران، مهریه فاو» نهال چشم می دوزد به خط درشت روی جزوه و آن…
سکوت شکسته – فصل اول مهران، مهریه فاو در تمام سی و چند سال گذشته، «نهال»…